Monday, October 29, 2007
فریبا
سلام.امروز خیلی کیف داد.زنگ اول که زبان داشتیم که نیومده بود.به جاش یه دختر خانومه جوون اومد.من و نسترن و پانی و هانی(یه هانیه که توی کلاس ماست)با مهتاب بیچارش کردیم.هی میگفتم من بخونم.بچه ها میگفتن اره بخون.اون میگفت نه.خلاصه اینقده بخون نخون کردیم که اخر خوندم.بعدشم هی میگفت کتابارو ببندید.دوباره انگار پشیمون میشد میگفت باز کنید.ریاضیمو خیلی بد دادم.زنگ بعدم که پرورشی داشتیم.از اول زنگ هی گفتم خانوم..هی محل نداد.اخرش به یکی از بچه ها گیر داد که وسط حرف من سوال نکن.منم همون لحظه گفتم...والا خانوم ما از اول صحبتاتون مشتاقیم ازتون سوال بپرسیم تحویل نمیگیرین.هیم میزنه زیرش(حالا زل میزد توی چشام و خودش و میزد به اون راها)اخرشم گفت حالا بپرس.گفتم ما این همه مطلب میاریم کی میخونیم؟شما که فقط خودتون حرف میزنید.واسه همین گفت بی بخون.منم 48 راه برای جلوگیری از میوه هاروخوندم.کل کلاس دیگه ترکیده بودن.زنگ اخرشم حرفه داشتیم.تا اومد امتحان بگیره جای من و عوض کرد.یهو همه رفقا گفتن اااااا خانووووم....معلمه هم هیچی نگفت.منم هی نگاش کردم خندیدم.حرصش گرفت برگشت به یکی گفت شما از این به بعد تک تک حرکات بچه هارو بنویسید.بعد دوباره بهم نگاه کرد.منم یه خنده تحویلش دادم.اخرشم که وقت نماز بود.هی میگیم باید درس و تموم کنی.میگه نه..گوش بدین.داشت درس میداد که من کیفمو جمع کردم و شروع کردم به پانی یاد دادن که چه جوری وقتی سردرد گرفت سرشو ماساژ بده.خلاصه..عصرشم که کلاس داشتم.جوهز خودکارم تموم شد منم اومدم بشکونم خودکاررو یهو از این ور کلاس پرت شد اونور کلاس.همزمان کل کلاس ترکید.معلم زبان م گفت دوشنبه میان ترم داریم.و این یعنی احتمال رفتن به تولد عطیه بیشتر شده.عجب....چه قده نوشتم...
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment