Sunday, November 11, 2007

سلام. خوبید؟
امروز ازم علوم ÷رسید. بلد بودم. فقط یه سوال %25 رو بلد نبودم. امروز دوباره تولد بود. ولی تولد یکی از بچه ها که یه خورده تو حرکتشو درسش مشکل داره. ما هم واسه اینکه خوشحالش کنیم واسش تولد گرفتیم. من هم واسش یه گردن بند بردم. ماامانم انتخاب کرده بود. وای من خوشم نیومد. اخه خیل مومنن. بعد گفتم شاید به دردش نخوره. مامان ما هم که یه گردن بند سوسولی خریده واسه اون. از یه طرف هم اخه ادم نمیدونه براش چی بگیره؟ چون اونطوری هم هست خیلی سخت تره. به شقایق خانم هم گفته بودن که براش کادو بخر گفت من به جز لوازم ارایش چیز دیگه ای نمیتونم بیارم. اصلا با همه فرق میکنه. اول سال هم هی میخواست خودشون به من بچسبونه ولی دید محلش ندادم رفت سراغ یکی دیگه
÷ریا هم همچنان هست. یه دفعه باهاش حرف زدم. ولی هنوز هم ازش دلخورم. تازه اونم نا خواسته بود. واسه نمایش همینطوری نفهمیدم کیه باهاش حرف زدم. ولی بعد هم ÷شیمون شدم. ولی با این حال هنوز هم باهاش مثل یه فرد غریبه رفتار میکنم.
فعلا...

Thursday, November 8, 2007

ستایش

سلام. خوبید؟
دیروزتولد سحر بود. کلی شیرینی و ÷فک و چی÷س و اینا اورده بود که فقط ÷فکش به ما رسید. ولی گیر دادیم بهش مجبور شد لوبیا مهمونمون کنه. اخه اون روز مدرسمون لوبیا میداد. البته اسمش لوبیا بود ولی همه چی توش بود.!!!
من هم یه اس÷ری براش بردم. همه تقریبا براش اس÷ری اورده بودن. یکیش که واقعا بوی ÷یف ÷اف میداد. یکی دیگشم که انگار گلاب و خالی کردن توش. یه عروسک هم براش اورده بودن. ولی روش یه چیزی به عربی نوشته بودن.!!!
چهارشنبه هم که واقعا شانس اوردیم علوم ورقه های نزدیک شونده و... رو ن÷رسید. رفتیم اتاق جغرافیا خورشید و زهره و... رو درس داد. این چند روزه هم همش دارن درس صلوات نظامیو دست لبنانیو ... رو یاد میدن. یه دفعه هم به قول خودشون ما سومی ها رو تحریم کرده بودن. کاری باهامون نداشتن. به اولی ها و دومی ها درس دادن. بعد ÷رسید : حالتون گرفته شد؟ من و بقیه گفتیم نه...
دیگه صداها قاطی شد مجبور شدیم صبر کنیم دوباره یادمون بدن. ولی خوب هم بود چون از وقت کلاسمون رفت...
فعلا...
86/8/18

Saturday, November 3, 2007

ستایش

سلام. خوبید؟ امروز همونطور که گفتم بردنمون موزه ی برق. بد نبود. ولی یه فیلم گذاشتن که ده دقیقه ی اخر دیگه واقعا همه ی بچه ها صداشون در اومده بود. واقعا هم نق زدن هاشون به جا بود. یه عکسو صد دفعه نشون دادن. من و یکی از بچه ها کنار هم نشسته بودیم داشتیم فکر میکردیم تو مینی بوس چی بخونیم. موقع رفتن هم چون م ن صدام از همه بلند تر بود خانم گردون زاده فقط منو دیدن و گفت ستایش از تو توقع نداشتم. نظرم راجع بهت عض شد. بعدش هم که داشتیم بر میگشتیم از مینی بوس که ÷یاده شدیم گفت اخوان صبر کن. اسماعیلی و... . یهو اسماعیلی زد زیر خنده. خانم گ.. گفت زحر مار. گفت خانم اخوان دیگه کیه؟ گفت خانم اون ستایشه. بعد بهمون گفت من حساب شما ها رو میرسم. گفت میام سرکلاستون . ما هم رفتیم سر کلاس. هر دفعهکه در میزدن باهامون کار داشتن من قلبم وای میساد. اخه با این معلمه خیلی جور بودم.
فعلا...

Friday, November 2, 2007

ستایش

سلام. خوبید؟ دیشب رفتیم تولد عطیه. خیلی حال داد. البته فقط ما و مامانامون و خودشون بودیم. دیگه کسی نبود. چون فقط خودمون بودیم دیگه اعصابمون هم خورد نشد.
فردا مارو میخوان ببرن موزه ی صنعت برق.
1000 سال بعد از کلاس فریبا اینا.
واسه همین هم واسه فردا فقط ریاضی داریم. خدا رو شکر از دست معلم گند علوم اجتماعی راحت شدیم.
واااای فردا کلاس هم دارم. اصلا خیلی وقته دیگه حال و حوصله ی هیچیو ندارم. بابچه ها لحظه شماری میکنیم کلاس تموم شه.
فعلا...