سلام عزیزم؟خوبی؟اما چرا صدات اینجوریه؟اتفاقی افتاده(...)جون؟_نه یعنی اره.راستش هر چی قرص توی خونمون بود خوردم.الانم خیلی حالم بده._چی؟ چی کار کردی؟کسی خونتون هست؟_اره مامانم فهمیده وای حالم داره بد میشه...
دو شب پیش این اتفاق افتاد دوستم خودکشی کرده بود.اسمشو نمیخوام بگم.
روز بعد:اینور حیاط و میبینم نیس.اونور و میبینم نیس.زنگ خورده همه سر صفیم._پانی (...)ندیدیش؟_نه چه طور؟چرا رنگت پریده؟_ها؟نه چیزه.هیچی نشده.
بالاخره میاد حالش خیلی بده.سرش گیج میره و حالت تهوع داره.کل مدت گریه میکرد و با من حرف میزد.
ستایش دیدش.اما متوجه نشد چه خبره...اخرشم زود زنگ زدن مامانش بیاد ببرتش.ساعت 4 همون روز بهش زنگ زدم.هنوز حالش بد بود اما خیلی بهتر شده بود.امروزم اومد مدرسه خیلی پشیمون بود.میگفت دیگه عمرا از این غلطا بکنه(((به خیر گذشت)))امروزم روز خوبی بود.پینگ پنگم خیلی خوب شده.قرانم کلی با معهلمه کل انداختیم(من و نسترن)همیشه توی کل با معلما یه جورایی با همیم.راستی امروز با پانی رفتیم پارک گیو.خیلی خوش گذشت.تنهای تنها بودیم توی پارک/البته مامان اینا هم بودن.کلیم پلیس ریخته بود توی پارک و همرو میگشت.اخرم به من و پانی گفت یه جایی بشینین که توی دید باشین.جاهای پرت نشینین...
جدیدا پستام خیلی طولانی میشه..(هاهاها
Wednesday, October 31, 2007
سلام. خوبید؟
فردا تولد عطیه ست. هم من میرم هم فریبا. بیشتر از 5 دعوت نکرده. ولی با مامانامون. روزی که هانیه اینا فهمیدن گفتم شاید ما نریم. اخه 5 نفری حال نمیده. با یه خورده حرف زدن قانعشون کردم. ولی کارشون بد بود. امروز جواب امتحان ریاضی ها رو دادن. گند زده بودم. ولی با ÷ریا یکی شده بودیم. جفتمون 16 شدیم. ولی بد دادم. البته همه بد دادن. راستی دیروز نمایش قرار بود اجرا کنیم اونم بود. منو وقتی درست کردن خودمو با مقنعه ام ÷وشوندم. واسه همین هم هیچ کسو درست نمیتونستم تشخیص بدم. یه چادر از نماز خونه برداشته بودم واسه خودم. (واسه نقشم) بعد دیدم یکی داره برش میداره. رفتم گفتم اه اینمال منه. اگه نمیگفتم دیگه باید سه طبقه رو میرفتم و میومدم. بعد که با صدای ÷ریا روبرو شدم جا خوردم. گفت اه باشه بیا. گرفتم. ولی وقتی گرفتمش فهمیدم این اونی نیست که من برداشتم. دیگه بهش فکر نکردم و نمایش تموم شد. بعد که اومدیم بریم سرو صورتمونو بشوریم ÷ریا گفت ستایش اون چادره مال منه. بذارش رو میزم. نمیدونم چرا اصلا برام مهم نبود. وقتی با کسی که باهاش قهر بودم روبرو میشدم بالاخره یه حسی بهم دست میداد. حالا یا خوب یا بد.. ولی دیروز خیلی بی تفاوت بودم.
86/8/9
فردا تولد عطیه ست. هم من میرم هم فریبا. بیشتر از 5 دعوت نکرده. ولی با مامانامون. روزی که هانیه اینا فهمیدن گفتم شاید ما نریم. اخه 5 نفری حال نمیده. با یه خورده حرف زدن قانعشون کردم. ولی کارشون بد بود. امروز جواب امتحان ریاضی ها رو دادن. گند زده بودم. ولی با ÷ریا یکی شده بودیم. جفتمون 16 شدیم. ولی بد دادم. البته همه بد دادن. راستی دیروز نمایش قرار بود اجرا کنیم اونم بود. منو وقتی درست کردن خودمو با مقنعه ام ÷وشوندم. واسه همین هم هیچ کسو درست نمیتونستم تشخیص بدم. یه چادر از نماز خونه برداشته بودم واسه خودم. (واسه نقشم) بعد دیدم یکی داره برش میداره. رفتم گفتم اه اینمال منه. اگه نمیگفتم دیگه باید سه طبقه رو میرفتم و میومدم. بعد که با صدای ÷ریا روبرو شدم جا خوردم. گفت اه باشه بیا. گرفتم. ولی وقتی گرفتمش فهمیدم این اونی نیست که من برداشتم. دیگه بهش فکر نکردم و نمایش تموم شد. بعد که اومدیم بریم سرو صورتمونو بشوریم ÷ریا گفت ستایش اون چادره مال منه. بذارش رو میزم. نمیدونم چرا اصلا برام مهم نبود. وقتی با کسی که باهاش قهر بودم روبرو میشدم بالاخره یه حسی بهم دست میداد. حالا یا خوب یا بد.. ولی دیروز خیلی بی تفاوت بودم.
86/8/9
Monday, October 29, 2007
فریبا
سلام.امروز خیلی کیف داد.زنگ اول که زبان داشتیم که نیومده بود.به جاش یه دختر خانومه جوون اومد.من و نسترن و پانی و هانی(یه هانیه که توی کلاس ماست)با مهتاب بیچارش کردیم.هی میگفتم من بخونم.بچه ها میگفتن اره بخون.اون میگفت نه.خلاصه اینقده بخون نخون کردیم که اخر خوندم.بعدشم هی میگفت کتابارو ببندید.دوباره انگار پشیمون میشد میگفت باز کنید.ریاضیمو خیلی بد دادم.زنگ بعدم که پرورشی داشتیم.از اول زنگ هی گفتم خانوم..هی محل نداد.اخرش به یکی از بچه ها گیر داد که وسط حرف من سوال نکن.منم همون لحظه گفتم...والا خانوم ما از اول صحبتاتون مشتاقیم ازتون سوال بپرسیم تحویل نمیگیرین.هیم میزنه زیرش(حالا زل میزد توی چشام و خودش و میزد به اون راها)اخرشم گفت حالا بپرس.گفتم ما این همه مطلب میاریم کی میخونیم؟شما که فقط خودتون حرف میزنید.واسه همین گفت بی بخون.منم 48 راه برای جلوگیری از میوه هاروخوندم.کل کلاس دیگه ترکیده بودن.زنگ اخرشم حرفه داشتیم.تا اومد امتحان بگیره جای من و عوض کرد.یهو همه رفقا گفتن اااااا خانووووم....معلمه هم هیچی نگفت.منم هی نگاش کردم خندیدم.حرصش گرفت برگشت به یکی گفت شما از این به بعد تک تک حرکات بچه هارو بنویسید.بعد دوباره بهم نگاه کرد.منم یه خنده تحویلش دادم.اخرشم که وقت نماز بود.هی میگیم باید درس و تموم کنی.میگه نه..گوش بدین.داشت درس میداد که من کیفمو جمع کردم و شروع کردم به پانی یاد دادن که چه جوری وقتی سردرد گرفت سرشو ماساژ بده.خلاصه..عصرشم که کلاس داشتم.جوهز خودکارم تموم شد منم اومدم بشکونم خودکاررو یهو از این ور کلاس پرت شد اونور کلاس.همزمان کل کلاس ترکید.معلم زبان م گفت دوشنبه میان ترم داریم.و این یعنی احتمال رفتن به تولد عطیه بیشتر شده.عجب....چه قده نوشتم...
ستایش
سلام. خوبید؟ چه خبرا؟
امروز امتحان ریاضی داشتیم. خوب بود بد نبود. ولی فکر نکنم خوب بشم. تازه امروز دو تا شوک هم بهم وارد شد. زنگ اول که تمرین های قران و حل نکرده بودم صدام زد برم ÷ای تخته. فقط خدارو شکر بلد بودم. زنگ اخر هم که داشت صدا مزد بریم تمرین حل کنیم من هم گفتم منو که دفعه ی ÷یش برده الان دیگه نمیبره.ولی تا اسممو صدا زد یهن مثل برق گرفته ا شدم . البته بلد بودم ولی خوب خیلی جا خوردم.
امروز با تینا خیلی خندیدیم. همش مسخره بازی در می اورد بعد که خودش خنده ش میگرفت من جامدادیمو مینداختم ÷ایین میگفتم برو ÷ایین. شقایق نمیدون م گفتم یا نه؟ ولی طبق معمول به همه گیر میده اصلا هم با بچه ها حال نمیکنه. ما همش میخندیم ولی اون تو یه عالم دیگه سیر میکنه. دختر درستی هم نیست. هیچ کس ازش خوشش نمیاد.
همین!!!!!!!!!!!!
فعلا...
امروز امتحان ریاضی داشتیم. خوب بود بد نبود. ولی فکر نکنم خوب بشم. تازه امروز دو تا شوک هم بهم وارد شد. زنگ اول که تمرین های قران و حل نکرده بودم صدام زد برم ÷ای تخته. فقط خدارو شکر بلد بودم. زنگ اخر هم که داشت صدا مزد بریم تمرین حل کنیم من هم گفتم منو که دفعه ی ÷یش برده الان دیگه نمیبره.ولی تا اسممو صدا زد یهن مثل برق گرفته ا شدم . البته بلد بودم ولی خوب خیلی جا خوردم.
امروز با تینا خیلی خندیدیم. همش مسخره بازی در می اورد بعد که خودش خنده ش میگرفت من جامدادیمو مینداختم ÷ایین میگفتم برو ÷ایین. شقایق نمیدون م گفتم یا نه؟ ولی طبق معمول به همه گیر میده اصلا هم با بچه ها حال نمیکنه. ما همش میخندیم ولی اون تو یه عالم دیگه سیر میکنه. دختر درستی هم نیست. هیچ کس ازش خوشش نمیاد.
همین!!!!!!!!!!!!
فعلا...
Friday, October 26, 2007
فریبا
سلام.این یه مدت به قدری درس و امتحان وکار داشتم که اصلا نپرسید چرا نبودم؟؟(جالبه هیچ کسم نمیاد اینجا)من بازم میگم هدف اصلیه من خاطرات به جا گذشتنه.درسته نظر میدم و دوست دارم نظر بدن.اما اینم واسه اینه که بشه یه خاطره...تا حالا که همه ی درسامو خوب دادم.با خانم دخانی(ورزشم)مشکلی دارم فعلا.اما از حرفه خوشم نمیاد.اونور زکه کتاب من و گرفته.10 صفحه درس داده.اما یه خطم واسه من نکشید...کلی عقب افتادم.اخرشم کتاب و همین جوری باز گذاشت از کلاس رفت بیرون دم در گفت کتاب هر کس بود برش داره.البته فکر نکنن من خودم رفتم کتابمو...بعد اینکه ازم درس پرسید کتابمم گرفت.یه بارم که یه درسی نداشتم به جاس تاجیک(معلم دینی پارسال که صداش در نمیمود اوم دسرمون)که منم باهاش بحثم شد...اخه میگفت هر کی زود میمیره یا مریض میشه ادم بدیه و با خدا نسیت.اخرشم عصبی شدم از کلاس رفتم بیرون.وقتیم که اومدم با یکی از بچه ها سر کلاسش دعوام شد که دیگه خوده تاجیک هیچی نگفت رفت نشست سر جاش...از این به بعد سعی میکنم بیشتر بیام.راستی واسه تولد عطیه شاید نتونم برم چون امتحان میان ترم دارم...معلمه هم نمیگذره..حالا موندم چی کار کنم؟؟؟
Thursday, October 25, 2007
سلام. خوبید؟ دیروز توم درسه ازمایش علوم داشتیم. یکی از بچه های گروهمون هی میگفت من از اون ظرف ت÷ل ها میخوام.!!!
بچه ظرف ت÷ل خیلی دوست داشت.
هفته ی دیگه ÷نجشنبه هم تولد عطیه ست. من هم تنها 20 ابان که نمیدونم چه روزی میشه تولد یکی از بچه های کلاس دعوت شدم. گفتش که ما اهنگ نمیذاریم ها!!! یکی از بچه ها هم گفت عیب نداره تسبیح میاریم صلوات میفرستیم!!!
امروز ادبیات ÷رسید. ولی از من نه. یه دفعه تو زنگیم هم که درس خونده بودم ازم ن÷رسید. حالا روزی که نخونده بودم اولین نفر هم اسم منو صدا میکنن.
واسه حرفه ما )گروه ما) اولین گروهی بود که روزنامه دیواریشو تحویل دا اونوقت امروز دفتر معلمممون و دیدم دیدم اصلا اسم ما تو دفتر واسه روزنامه دیواری نیست. خلاصه بهش گفتم اسممونو نوشت.
وااای این مسئله های مقیاس ÷در ادمو در میاره . خیلی سخته. خانم اومدن نشستن دو تا فرمول ÷ای تخته نوشتن میگه خوب بچه ها حل کنید. بابا یه توضیحی ... هیچی نگفت اونوقت میخواد شنبه هم ب÷رسه.
خوب دیگه برم ..
فعلا!!!
بچه ظرف ت÷ل خیلی دوست داشت.
هفته ی دیگه ÷نجشنبه هم تولد عطیه ست. من هم تنها 20 ابان که نمیدونم چه روزی میشه تولد یکی از بچه های کلاس دعوت شدم. گفتش که ما اهنگ نمیذاریم ها!!! یکی از بچه ها هم گفت عیب نداره تسبیح میاریم صلوات میفرستیم!!!
امروز ادبیات ÷رسید. ولی از من نه. یه دفعه تو زنگیم هم که درس خونده بودم ازم ن÷رسید. حالا روزی که نخونده بودم اولین نفر هم اسم منو صدا میکنن.
واسه حرفه ما )گروه ما) اولین گروهی بود که روزنامه دیواریشو تحویل دا اونوقت امروز دفتر معلمممون و دیدم دیدم اصلا اسم ما تو دفتر واسه روزنامه دیواری نیست. خلاصه بهش گفتم اسممونو نوشت.
وااای این مسئله های مقیاس ÷در ادمو در میاره . خیلی سخته. خانم اومدن نشستن دو تا فرمول ÷ای تخته نوشتن میگه خوب بچه ها حل کنید. بابا یه توضیحی ... هیچی نگفت اونوقت میخواد شنبه هم ب÷رسه.
خوب دیگه برم ..
فعلا!!!
Tuesday, October 23, 2007
سلام. خوبید؟ چه خبرا؟ راستش اصلا با این وبلاگ حال نمیکنم که دیر به دیر ا÷ میکنم. یه جوریه. راستی دیگه نمی یاید نظر بدید...
امروز یه قصه ی مسخره و بچه گونه رو تمومش کردیم.
هیچی دیروز دیدم ÷ریسا با گریه اومده میگه ستایش نگین بهم گفت برو اونور من با نمیدونم کی؟( من نمیدونم) میخوام خصوصی حرف بزنم. گفتم خوب این گریه داره؟ میگه اخه نمیدونی چی گفت که... جلو اون منو خراب کرد. گفتم به خدا یه خورده غقل شما ها رشد نکرده. گفت عقل من؟ گفتم اره. گفت اره تو خیلی عاقلی. گفتم من با شما هیچ فرقی نمیکنم ولی هیچ وقت واسه مسائل مسخره با دوستام به هم نمیزنم. رفتم تو حیاط. اخه زنگ تفریح بود. داشتیم میومدیم تو حیاط فریبا گفت : حالا میگن امار طلاق بالا رفته. وقتی همچین کسایی باشن وضع از این بهتر نمیشه.!!! البته به شوخی.!!!!
امروز فریبا اومد گفت نگین به من گفته ÷ریسا اومده ÷یش من گفته ستایش هرچی از دهنش دراومده به من گفته. من به ÷ریسا هیچی نگفتم فقط بهش بی محلی کردم. زنگ تفریح نگین اومد گفت بیاید تو و فریبا ببینیم باید چی کار کنیم؟ گفتم من امروز بهش (به ÷ریسا) بی محلی کردم حتما خودش میفهمه. زنگ بعد دیدم دست انداختن تو گرن هم دیگه ÷ریسا اومد گفت ستایش خانم. خانم با شعور مثلا تو به من بی محلی کردی؟ من هیچی نگفتم. گفت باشه خانم رفیق باز. من فقط یه لبخند کمرنگی زدم و راهمو کشیدم رفتم. همین. اصلا حال و حوصله ی تکرار کارهای بچه گونه ی ÷ارسال و ندارم.
فعلا.
امروز یه قصه ی مسخره و بچه گونه رو تمومش کردیم.
هیچی دیروز دیدم ÷ریسا با گریه اومده میگه ستایش نگین بهم گفت برو اونور من با نمیدونم کی؟( من نمیدونم) میخوام خصوصی حرف بزنم. گفتم خوب این گریه داره؟ میگه اخه نمیدونی چی گفت که... جلو اون منو خراب کرد. گفتم به خدا یه خورده غقل شما ها رشد نکرده. گفت عقل من؟ گفتم اره. گفت اره تو خیلی عاقلی. گفتم من با شما هیچ فرقی نمیکنم ولی هیچ وقت واسه مسائل مسخره با دوستام به هم نمیزنم. رفتم تو حیاط. اخه زنگ تفریح بود. داشتیم میومدیم تو حیاط فریبا گفت : حالا میگن امار طلاق بالا رفته. وقتی همچین کسایی باشن وضع از این بهتر نمیشه.!!! البته به شوخی.!!!!
امروز فریبا اومد گفت نگین به من گفته ÷ریسا اومده ÷یش من گفته ستایش هرچی از دهنش دراومده به من گفته. من به ÷ریسا هیچی نگفتم فقط بهش بی محلی کردم. زنگ تفریح نگین اومد گفت بیاید تو و فریبا ببینیم باید چی کار کنیم؟ گفتم من امروز بهش (به ÷ریسا) بی محلی کردم حتما خودش میفهمه. زنگ بعد دیدم دست انداختن تو گرن هم دیگه ÷ریسا اومد گفت ستایش خانم. خانم با شعور مثلا تو به من بی محلی کردی؟ من هیچی نگفتم. گفت باشه خانم رفیق باز. من فقط یه لبخند کمرنگی زدم و راهمو کشیدم رفتم. همین. اصلا حال و حوصله ی تکرار کارهای بچه گونه ی ÷ارسال و ندارم.
فعلا.
Thursday, October 18, 2007
سلام. خوبید؟ ببخشیدچند روز نبودیم. من که تو این چند روز خفن گیر داده بودم به یه رمان. ولش هم نمیکردم. خیلی باحال بود. با این که مال عهد بوقه ولی خیلی تو روحیاتم تاثیر گذاشته. همش فکر میکنم دارم باهاشون زندگی میکنم.
شاید واسه اینه که خیلی وقت بود که یه رمان نخونده بودم.
وااای. حالا اون هیچی. امروز خانم مدیر برای اولین بار تو سال تحصیلی 87-86 اومد برامون حرف زد. با کلی نصیحت شروع شد و من که دیگه نفهمیدم با چی تموم شد.ولی با ای که خیلی گرم بود خیلی خندیدیم. نمیدونم خانم خدابنده( یه معلم دیوونه با کلی اعتقادات مسخره.) چی گفت؟ اهان گفت مشکلی نداریم. وااای تینا هم اداشو در اورد. یهو برگشت دید سید حیدر`شتشه. وااای برگشت گفت جویایی بیا اینجا ببینم. ما دیگه چیزی ندیدیم. ولی وقتی اومد فهمیدیم چیز خاصی نبوده. امروز واسه حرفه روزنامه دیواری درست کردیم. خوب شد. بد نشد. سر اون هم خیلی خندیدیم.
فعلا خداحافظ...
شاید واسه اینه که خیلی وقت بود که یه رمان نخونده بودم.
وااای. حالا اون هیچی. امروز خانم مدیر برای اولین بار تو سال تحصیلی 87-86 اومد برامون حرف زد. با کلی نصیحت شروع شد و من که دیگه نفهمیدم با چی تموم شد.ولی با ای که خیلی گرم بود خیلی خندیدیم. نمیدونم خانم خدابنده( یه معلم دیوونه با کلی اعتقادات مسخره.) چی گفت؟ اهان گفت مشکلی نداریم. وااای تینا هم اداشو در اورد. یهو برگشت دید سید حیدر`شتشه. وااای برگشت گفت جویایی بیا اینجا ببینم. ما دیگه چیزی ندیدیم. ولی وقتی اومد فهمیدیم چیز خاصی نبوده. امروز واسه حرفه روزنامه دیواری درست کردیم. خوب شد. بد نشد. سر اون هم خیلی خندیدیم.
فعلا خداحافظ...
Wednesday, October 10, 2007
ستایش
سلام. خوبید؟ چی کارا میکنید؟ دیروز مدرسمون افطاری داد. خیلی حال داد. همش با بچه ها خندیدیم. همه هم گوشی اورده بودن. یهو اومدن گفتن دارن از بالا میگردن گوشی بچه ها رو میگیرن. همه هول شده بودن. هرکی گوشیشو یه جا قایم کرد.امروز علوم داشتیم. باید علوم میخوندیم. من که هیچی نخوندم رفتم تو مدرسه خوندم یادش هم گرفتم ولی به من نرسید.بعدش هم بابچه ها میخندیدیم بعد که اومد سرمون قرار بود مسئله حل کنیم من فرمول ننوشته بودم. داد زد سرم گفت من داشتم اینجا تو گوش خر یاسین میخوندم؟ من هم هیچی نگفتم یعنی چیزی نداشتم که بگم.ولی دیگه ازش خوشم نمیاد. خیلی دوستش داشتم فکر میکردم با بقیه معلم ها فرق داره. مسخره... وااای فردا هم امتحان ادبیات داریم از فصل 1. اخه بدبختی اونم نخوندم. حرفه هم امتحان میگیره. اشکال نداره. صبح باید بلند شم بخونم.
فعلا خداحافظ...
فعلا خداحافظ...
Sunday, October 7, 2007
فریبا
فریب
سلام.امروز یک رویداد تاریخی در برابر چشمانه متعجب جمعی از دوستان رخ داد.ان هم از نوعه صفویش.همانند شاه اسماعیله بیچاره که بدون توپ و تفنگ به جنگ با سلطان سلیمه تهی از مرام رفت.یعنی سلطان سلیم به جنگ با شاه اسماعیل رفت.نه نه سلطان سلیم به جنگ با شاه اسماعیل امده بود.در اینجا نقش شاه اسماعیله طفلی را اینجانب شاه فریبا و سالطان سیلمه نامرد رو شخص نگین با ان زره ی سنگین و فولادیش اجرا کرد.به این صورت که سلطان نگین وحشیانه به سمت بنده در حرکت بود و من بدون هیچ سلاحی با مشت به سمت بالای معده ی ایشان کوبانده و با دست مچاله شده ی خود روبه رو گردیدم.از اینرو تصمیم گرفتم با کتاب تاریخ خود او را مورد حمله قرار دهم که برای بار دوم نیز با دیدن کتاب درسیه پاره و مچاله ی خود شاهد مچاله شدن خود نیز بودم....مرگ بر سلطان سلیم و مرگ بر صفویه...
سلام.امروز یک رویداد تاریخی در برابر چشمانه متعجب جمعی از دوستان رخ داد.ان هم از نوعه صفویش.همانند شاه اسماعیله بیچاره که بدون توپ و تفنگ به جنگ با سلطان سلیمه تهی از مرام رفت.یعنی سلطان سلیم به جنگ با شاه اسماعیل رفت.نه نه سلطان سلیم به جنگ با شاه اسماعیل امده بود.در اینجا نقش شاه اسماعیله طفلی را اینجانب شاه فریبا و سالطان سیلمه نامرد رو شخص نگین با ان زره ی سنگین و فولادیش اجرا کرد.به این صورت که سلطان نگین وحشیانه به سمت بنده در حرکت بود و من بدون هیچ سلاحی با مشت به سمت بالای معده ی ایشان کوبانده و با دست مچاله شده ی خود روبه رو گردیدم.از اینرو تصمیم گرفتم با کتاب تاریخ خود او را مورد حمله قرار دهم که برای بار دوم نیز با دیدن کتاب درسیه پاره و مچاله ی خود شاهد مچاله شدن خود نیز بودم....مرگ بر سلطان سلیم و مرگ بر صفویه...
Tuesday, October 2, 2007
فریـــبا
فریـــبا
امروز به دفعات بلاهای خطرناکی که به سره اینجانب نازل شد به ممتاز بودن خود در مدرسه ((واقعا))امیدوار شده و برای هزارمین بار به وجود تعدادی دختر حسود از نوع چشم شور دارهاش پی برده و اطمینان حاصل کردم که برای بنده دود کردنه سه وعده اسپند در روز واجب میباشد.گو اینکه در چند روز اخیر حرفهای دوستان محترم خود را از یاد برده و انجام این امر مهم را به پشت گوش خود((دقت کنید دقیقا پشت))انداخته و خود مسبب تمام بالاهای نازل شده هستم.خوب ...خود کرده را تدبیر نیست.اینک برای ثابت شدن به شما دوست عزیز که چشم هایتان از همه جهات گشاد(گرد)شده تعدادی از خطراتی که از بیخ گوش((دقیقا بیـــخ))عبور کرده نام میبرم..مثال:
امروز به دفعات بلاهای خطرناکی که به سره اینجانب نازل شد به ممتاز بودن خود در مدرسه ((واقعا))امیدوار شده و برای هزارمین بار به وجود تعدادی دختر حسود از نوع چشم شور دارهاش پی برده و اطمینان حاصل کردم که برای بنده دود کردنه سه وعده اسپند در روز واجب میباشد.گو اینکه در چند روز اخیر حرفهای دوستان محترم خود را از یاد برده و انجام این امر مهم را به پشت گوش خود((دقت کنید دقیقا پشت))انداخته و خود مسبب تمام بالاهای نازل شده هستم.خوب ...خود کرده را تدبیر نیست.اینک برای ثابت شدن به شما دوست عزیز که چشم هایتان از همه جهات گشاد(گرد)شده تعدادی از خطراتی که از بیخ گوش((دقیقا بیـــخ))عبور کرده نام میبرم..مثال:
- پیدا نکردن رگ برای دادن خون...
- نشستن صدف عزیزم روی دستم...
- برخورد پیشونی و فوق ان به پله ها..
- برخورد یک توپ پر باد والیبال به سمت چپ شونه..
- برخورد میز نسترن گل از عقب با کمر خمیده ی من...
- گرفتن سردرد به شدت زیاد در اواخر کلاس..
Subscribe to:
Posts (Atom)
