Thursday, October 18, 2007

سلام. خوبید؟ ببخشیدچند روز نبودیم. من که تو این چند روز خفن گیر داده بودم به یه رمان. ولش هم نمیکردم. خیلی باحال بود. با این که مال عهد بوقه ولی خیلی تو روحیاتم تاثیر گذاشته. همش فکر میکنم دارم باهاشون زندگی میکنم.
شاید واسه اینه که خیلی وقت بود که یه رمان نخونده بودم.
وااای. حالا اون هیچی. امروز خانم مدیر برای اولین بار تو سال تحصیلی 87-86 اومد برامون حرف زد. با کلی نصیحت شروع شد و من که دیگه نفهمیدم با چی تموم شد.ولی با ای که خیلی گرم بود خیلی خندیدیم. نمیدونم خانم خدابنده( یه معلم دیوونه با کلی اعتقادات مسخره.) چی گفت؟ اهان گفت مشکلی نداریم. وااای تینا هم اداشو در اورد. یهو برگشت دید سید حیدر`شتشه. وااای برگشت گفت جویایی بیا اینجا ببینم. ما دیگه چیزی ندیدیم. ولی وقتی اومد فهمیدیم چیز خاصی نبوده. امروز واسه حرفه روزنامه دیواری درست کردیم. خوب شد. بد نشد. سر اون هم خیلی خندیدیم.
فعلا خداحافظ...

No comments: