Wednesday, October 31, 2007

فریبا

سلام عزیزم؟خوبی؟اما چرا صدات اینجوریه؟اتفاقی افتاده(...)جون؟_نه یعنی اره.راستش هر چی قرص توی خونمون بود خوردم.الانم خیلی حالم بده._چی؟ چی کار کردی؟کسی خونتون هست؟_اره مامانم فهمیده وای حالم داره بد میشه...
دو شب پیش این اتفاق افتاد دوستم خودکشی کرده بود.اسمشو نمیخوام بگم.
روز بعد:اینور حیاط و میبینم نیس.اونور و میبینم نیس.زنگ خورده همه سر صفیم._پانی (...)ندیدیش؟_نه چه طور؟چرا رنگت پریده؟_ها؟نه چیزه.هیچی نشده.
بالاخره میاد حالش خیلی بده.سرش گیج میره و حالت تهوع داره.کل مدت گریه میکرد و با من حرف میزد.
ستایش دیدش.اما متوجه نشد چه خبره...اخرشم زود زنگ زدن مامانش بیاد ببرتش.ساعت 4 همون روز بهش زنگ زدم.هنوز حالش بد بود اما خیلی بهتر شده بود.امروزم اومد مدرسه خیلی پشیمون بود.میگفت دیگه عمرا از این غلطا بکنه(((به خیر گذشت)))امروزم روز خوبی بود.پینگ پنگم خیلی خوب شده.قرانم کلی با معهلمه کل انداختیم(من و نسترن)همیشه توی کل با معلما یه جورایی با همیم.راستی امروز با پانی رفتیم پارک گیو.خیلی خوش گذشت.تنهای تنها بودیم توی پارک/البته مامان اینا هم بودن.کلیم پلیس ریخته بود توی پارک و همرو میگشت.اخرم به من و پانی گفت یه جایی بشینین که توی دید باشین.جاهای پرت نشینین...
جدیدا پستام خیلی طولانی میشه..(هاهاها

No comments: