سلام. خوبید؟ چه خبرا؟ راستش اصلا با این وبلاگ حال نمیکنم که دیر به دیر ا÷ میکنم. یه جوریه. راستی دیگه نمی یاید نظر بدید...
امروز یه قصه ی مسخره و بچه گونه رو تمومش کردیم.
هیچی دیروز دیدم ÷ریسا با گریه اومده میگه ستایش نگین بهم گفت برو اونور من با نمیدونم کی؟( من نمیدونم) میخوام خصوصی حرف بزنم. گفتم خوب این گریه داره؟ میگه اخه نمیدونی چی گفت که... جلو اون منو خراب کرد. گفتم به خدا یه خورده غقل شما ها رشد نکرده. گفت عقل من؟ گفتم اره. گفت اره تو خیلی عاقلی. گفتم من با شما هیچ فرقی نمیکنم ولی هیچ وقت واسه مسائل مسخره با دوستام به هم نمیزنم. رفتم تو حیاط. اخه زنگ تفریح بود. داشتیم میومدیم تو حیاط فریبا گفت : حالا میگن امار طلاق بالا رفته. وقتی همچین کسایی باشن وضع از این بهتر نمیشه.!!! البته به شوخی.!!!!
امروز فریبا اومد گفت نگین به من گفته ÷ریسا اومده ÷یش من گفته ستایش هرچی از دهنش دراومده به من گفته. من به ÷ریسا هیچی نگفتم فقط بهش بی محلی کردم. زنگ تفریح نگین اومد گفت بیاید تو و فریبا ببینیم باید چی کار کنیم؟ گفتم من امروز بهش (به ÷ریسا) بی محلی کردم حتما خودش میفهمه. زنگ بعد دیدم دست انداختن تو گرن هم دیگه ÷ریسا اومد گفت ستایش خانم. خانم با شعور مثلا تو به من بی محلی کردی؟ من هیچی نگفتم. گفت باشه خانم رفیق باز. من فقط یه لبخند کمرنگی زدم و راهمو کشیدم رفتم. همین. اصلا حال و حوصله ی تکرار کارهای بچه گونه ی ÷ارسال و ندارم.
فعلا.
Tuesday, October 23, 2007
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment