Wednesday, October 31, 2007

سلام. خوبید؟
فردا تولد عطیه ست. هم من میرم هم فریبا. بیشتر از 5 دعوت نکرده. ولی با مامانامون. روزی که هانیه اینا فهمیدن گفتم شاید ما نریم. اخه 5 نفری حال نمیده. با یه خورده حرف زدن قانعشون کردم. ولی کارشون بد بود. امروز جواب امتحان ریاضی ها رو دادن. گند زده بودم. ولی با ÷ریا یکی شده بودیم. جفتمون 16 شدیم. ولی بد دادم. البته همه بد دادن. راستی دیروز نمایش قرار بود اجرا کنیم اونم بود. منو وقتی درست کردن خودمو با مقنعه ام ÷وشوندم. واسه همین هم هیچ کسو درست نمیتونستم تشخیص بدم. یه چادر از نماز خونه برداشته بودم واسه خودم. (واسه نقشم) بعد دیدم یکی داره برش میداره. رفتم گفتم اه اینمال منه. اگه نمیگفتم دیگه باید سه طبقه رو میرفتم و میومدم. بعد که با صدای ÷ریا روبرو شدم جا خوردم. گفت اه باشه بیا. گرفتم. ولی وقتی گرفتمش فهمیدم این اونی نیست که من برداشتم. دیگه بهش فکر نکردم و نمایش تموم شد. بعد که اومدیم بریم سرو صورتمونو بشوریم ÷ریا گفت ستایش اون چادره مال منه. بذارش رو میزم. نمیدونم چرا اصلا برام مهم نبود. وقتی با کسی که باهاش قهر بودم روبرو میشدم بالاخره یه حسی بهم دست میداد. حالا یا خوب یا بد.. ولی دیروز خیلی بی تفاوت بودم.
86/8/9

No comments: