Saturday, November 3, 2007

ستایش

سلام. خوبید؟ امروز همونطور که گفتم بردنمون موزه ی برق. بد نبود. ولی یه فیلم گذاشتن که ده دقیقه ی اخر دیگه واقعا همه ی بچه ها صداشون در اومده بود. واقعا هم نق زدن هاشون به جا بود. یه عکسو صد دفعه نشون دادن. من و یکی از بچه ها کنار هم نشسته بودیم داشتیم فکر میکردیم تو مینی بوس چی بخونیم. موقع رفتن هم چون م ن صدام از همه بلند تر بود خانم گردون زاده فقط منو دیدن و گفت ستایش از تو توقع نداشتم. نظرم راجع بهت عض شد. بعدش هم که داشتیم بر میگشتیم از مینی بوس که ÷یاده شدیم گفت اخوان صبر کن. اسماعیلی و... . یهو اسماعیلی زد زیر خنده. خانم گ.. گفت زحر مار. گفت خانم اخوان دیگه کیه؟ گفت خانم اون ستایشه. بعد بهمون گفت من حساب شما ها رو میرسم. گفت میام سرکلاستون . ما هم رفتیم سر کلاس. هر دفعهکه در میزدن باهامون کار داشتن من قلبم وای میساد. اخه با این معلمه خیلی جور بودم.
فعلا...

5 comments:

Anonymous said...

سلام
دوستان خوبم

Anonymous said...

دوچيز هيچوقت از ياد آدما نميره:
دوستاي خوب، روزهاي خوب.
يه چيز هم هيچوقت از دل آدم نميره روزهاي خوبی که با دوستاي خوب گذشت

Anonymous said...

اميدوارم خوشبختی مثل سگ پاچتو بگيره،
مثل سوسک ازت بالا بره،
مثل انگل تو وجودت باشه،
مثله عقرب نيشت بزن
و مثل اس ام اس هميشه برات بياد

Anonymous said...

امیدوارم همیشه روز های خوبی داشته باشید
موفق و شاد باشید
دوستار شماTOY

Anonymous said...

بای